#هستی_من_باش_پارت_256


یه دفعه خونه دورِ سرم چرخید. گوشیم از دستم افتاد. یعنی واقعا گفته؟ یعنی الان سامان می دونه؟ بدونه ما که کاری نکردیم. هیچ رابطه ای بین ما نبود. ما فقط دوست بودیم. پس بگو چرا این دو روز باهام بد بود. ناراحت شده. نکنه دیگه دوستم نداشته باشه؟ اگه دیگه نخواد من و چی؟ اصلا از کجا معلوم که من و دوست داشته باشه؟ با این فکرا زدم زیرِ گریه. باید فیلما رو پیدا می کردم. شاید آرمین فیلمای دیگه ای بهش داده. همون طور که داشتم گریه می کردم رفتم سمت اتاق سامان. کل اتاقش و زیر و رو کرم و بالاخره چند تا سی دی توی کشوی دوم عسلیش پیدا کردم. لابد همینا هست. زود رفتم سمت تلویزیون و سی دی رو گذاشتم توش. وای خدا فیلم تولدم بود. همونی که آرمین برام گرفته بود. دقیقا همون تیکه ای بود که با آرمین داشتم تانگو می رقصیدم. سی دی رو در آوردم و اون یکی رو گذاشتم. اونم فیلم دیسکویی بود که با آرمین رفته بودم. اون جا آرمین بهم مشروب می ده که بخورم، ولی من دستش و رد می کنم. سی دی رو در آوردم و همشون و شکوندم و ریختم آشغالی. حالا سامان راجع به من چه فکری می کنه؟ ای کاش خودم بهش می گفتم. باید امشب باهاش صحبت کنم. باید همه چی رو بهش بگم. نشستم روی مبل و همین طور که داشتم با خودم گریه می کردم فکرم می کردم که چه جوری باید بهش موضوع رو بگم. بالاخره ساعت نه صدای ماشین سامان اومد و بعد صدای چرخش کلید توی در. سامان اومد تو. من و دید. حتی دید که چشمام قرمز هست، ولی نپرسید که چرا؟ فقط سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد. قبل از این که بره تو اتاقش گفتم:

ـ باهات کار دارم.

یه نگاه بهم کرد و گفت:

ـ خسته ام.

ـ مهم هست خواهش می کنم.

اومد روی مبل کنارم نشست و گفت:

ـ می شنوم.

سرش و هر طرفی می چرخوند جز اون طرفی که من نشسته بودم. آخر گفتم:

ـ می شه من و نگاه کنی؟

یه نگاه بهم کرد و گفت:

ـ گفتی حرف داری.

ـ خب باید نگام کنی.

قشنگ برگشت طرفم و گفت:

ـ می شنوم.


romangram.com | @romangram_com