#هستی_من_باش_پارت_255
ـ چرا؟
ـ چرا نداره که حوصله ندارم. یه شب دیگه می ریم.
ـ نمی خوام. دیگه باهات هیچ جا نمی یام.
این و گفتم و رفتم توی اتاقم و در و محکم بستم. اَه این چرا این جوری کرد؟ هی می خوام فکرِ منفی نکنم نمی شه. هی می خوام فکر نکنم که فقط می خواسته ازم استفاده کنه نمی شه. نه امکان نداره سامان همچین کاری بکنه. بهتره به هیچی فکر نکنم. خودم و یه جوری سرگرم کردم و آخر ساعت دوازده شب گرفتم خوابیدم.
***
الان دقیقا دو روز از اون روز می گذره. سامان هر روز اخلاقش بدتر می شه. دیروز ازم یه سوالایی می کرد که منظورِ خاصی پشت حرفاش بود. مثلا می گفت قبلا با پسری دوست بودی؟ که من بهش گفتم که همه به هر حال با جنسِ مخالفشون بودن. یا مثلا چیزایی تو همین مایه ها. امشب می خوام باهاش حرف بزنم. اخلاقش بد شده. اعصابم و خرد کرده. الانم که آقا طبقِ معمول خونه نیست. با صدای زنگ گوشیم رفتم به سمتش. اَه بازم آرمین. خسته شدم از دستش بابا. باید این دفعه یه چیزی بهش بگم که دیگه دور و برم پیداش نشه. آره با این فکر گوشی رو برداشتم و جواب دادم.
ـ بله؟
ـ به به هستی خانوم خوبی؟ سامان خوبه؟
ـ به تو ربطی نداره.
ـ اتفاقا به من خیلی ربط داره. به هر حال تو یه موقع نامزدم بودی. سامانم که.... بی خیال. حال سامی جون چطوره؟ خیلی نگرانش بودم.
ـ تو بهتره نگران خودت باشی.
ـ باشه بابا جوش نیار. می خواستم ببینم سامان که اذیتت نکرد؟
منظورِ حرفاش و نفهمیدم.گفتم:
ـ اذیت؟ منظورت چیه؟
ـ گفتم شاید وقتی فیلما رو دیده باشه ناراحت بشه از این که زنش قبلا با یکی دیگه بوده. ماشاا... شوهرت خیلی زرنگ هست. هیچ کدوم از حرفای من و باور نکرد، ولی من فکرِ این جاش هم کرده بودم. تمامِ فیلمامون و دادم بهش.
romangram.com | @romangram_com