#هستی_من_باش_پارت_254


ـ خدافظ.

سامان رفت. ساعت سه بود که گوشیم زنگ خورد. به شماره نگاه نکردم و جواب دادم.

ـ بله؟

ـ فکرات و کردی؟

وای آرمین بود. اَه.

ـ چه فکری؟

ـ ببین نمی خواد من و رنگ کنی. بالاخره چی شد با منی یا با سامی جون؟

ـ خفه شو. ازت متنفرم آرمین متنفر می تونی این و بفهمی؟

ـ باشه پس انتخابت و کردی؟ منتظرِ ادامه ی داستان هیجانیمون باش.

و گوشی رو قطع کرد. این دیگه چی می خواد از جون من؟ اَه. اگه به سامان بگه چی؟ نه بابا عرضه ی همچین کاری رو نداره که. آره بابا بیخیال شو. برم ببینم برای امشب چی بپوشم.

ساعت هفت و ده دقیقه بود، ولی هنوز سامان نیومده بود. رفتم جلو تلویزیون نشستم و الکی شبکه ها رو جا به جا می کردم. شاید یادش رفته باشه. اگه تا هشت نیومد زنگ می زنم بهش. بالاخره سامان ساعت یه ربعِ هشت اومد خونه. عصبانی بودم از دستش رفتم جلوش و گفتم:

ـ قرار بود ساعت هشت این جا باشیا؟

قیافه اش پکر بود. مثلِ صبح نبود. با همون قیافه ی پکرش گفت:

ـ امروز حوصله ندارم.


romangram.com | @romangram_com