#هستی_من_باش_پارت_253
ـ خب این و حداقل بخور.
ازش گرفتم و بدو بدو رفتم تو اتاقم. تو راه سامان گفت:
ـ ندو دیونه دوباره دردت شروع می شه.
به حرفش اهمیت ندادم و رفتم تو اتاقم. یه فیلم برداشتم اومدم نشستم جلوی تلویزیون مشغول دیدن شدم. آخراش بودم که سامان اومد گفت:
ـ هستی من دارم می رم بیرون.
ـ باشه.
ـ کاری داشتی زنگ بزن.
ـ باشه.
ـ یعنی منظورم این هست که اگه دردی چیزی....
ـ باشه سامان تماس می گیرم.
ـ آفرین شبم می یام با هم شام بریم بیرون.
اَه ایول بابا ای کاش زودتر دست به کار می شدیم. نمی دونستم این طوری می شه. گفتم:
ـ یعنی تا شب نمی یای؟
ـ همچین می گی شب که آدم فکر می کنه منظورت دوازده شب هست. راس ساعت هفت این جام.
ـ باشه خدافظ.
romangram.com | @romangram_com