#هستی_من_باش_پارت_252


ـ آره خیلی.

ـ پس پاشو بریم دکتر.

اسم دکتر که اومد زود برگشتم صاف نشستم و گفتم:

ـ خوب شدم.

سامان که با تعجب داشت نگام می کرد گفت:

ـ مطمئنی؟

ـ آره بابا یه لحظه گرفت و ول کرد.

ـ حالا می خوای بریم یه سر دکتر؟

ـ نه بابا دکتر چی می خواد بگه؟ یه مسکن می ده.

ـ باشه پس بشین صبحونه ات و بخور.

همون لقمه ای که سامان برام درست کرده بود نصفش مونده بود. اون نصفشم خوردم و از جام بلند شدم.

ـ کجا؟

ـ من سیر شدم. دستتم درد نکنه.

یه گردو گرفت طرفم و گفت:


romangram.com | @romangram_com