#هستی_من_باش_پارت_250
دوباره جوابم و نداد و فقط نگاهم کرد. انگار یه دفعه به خودش اومد و رفت سمت لیوانا و یکی برداشت و توش آب ریخت. آب و آورد جلوی دهنم. اومدم از دستش بگیرم که نذاشت. خودش لیوان و گذاشت توی دهنم. منم دستم و گذاشتم روی دستش. با فشارِ خفیفی که به دستش آوردم لیوان و از دهنم جدا کرد. گذاشتش روی اُپن و خیره خیره نگام کرد. منم بهش نگاه کردم. سامان چشماش از روی چشمام سر خورد و اومد روی لبم. هر دو به هم نزدیک شدیم. دلم می خواست دوباره طعمِ لباش و بچشم، چون روی اُپن بودم قدم ازش بلند تر شده بودم. بازم توی یک قدمیم دست از حرکت برداشت. این دفعه نوبت من بود که فاصله رو تموم کنم. پس سرم و آوردم جلو. این دفعه من فاصله رو تموم کردم. هر دو چشمامون و بستیم. دستام و گذاشتم روی موهای لختش و آروم نوازشش کردم. اونم با دستاش بازوهای برهنه ام و گرفت و آروم آروم دستش به سمت بالا برد. دوست نداشتم این لحظه هیچ وقت تموم بشه. دوست داشتم همیشه توی این لحظه بمونم. داشتم دوباره داغ می شدم. داغ و داغ تر. دیگه همه چی از ذهنم پرید. مردن اون پسرِ، آرمین، کپیِ کارتا، همه چی از ذهنم رفت. تنها چیزی که الان داشتم بهش فکر می کردم سامان بود. دستم و از موهاش سر دادم روی گردنش و اون جا دستام و بهم قفل کردم. سرِ سامان زندانی شده بود در دستان ضعیف من. احساس کردم سامان چشماش و باز کرده. منم باز کردم. لباش و از لبام جدا کرد. اَه همیشه وقتی داغ می کنم این اتفاق می افته، ولی این دفعه با اون روز فرق داره. این دفعه آروم لباش و جدا کرد. سامان یه نگاه طولانی به چشمام کرد و دوباره من و شبیه کودکی در آغوش گرفت و برد سمت اتاق خوابش. من و خوابوند روی تخت. دوباره لب هامون روی هم دیگه قرار گرفت. سامان آروم لباش و از لبم جدا کرد . سرش و برد سمت گوشم و آروم گفت:
ـ دوست داری هستی من باشی؟
سرم و برگردوندم طرفش و بوسه ای روی لباش کاشتم. با این کار رضایتم و اعلام کردم. سامان دوباره بوسه ای روی لبم کاشت و هر دو در آغوشِ هم فرو رفتیم.
صبح با صدای پچ پچِ سامان از خواب بیدار شدم. آروم چشمام و باز کردم. اولین چیزی که دیدم سامان بود که لباس پوشیده آماده بود و داشت با تلفنش صحبت می کرد. وقتی دید من بیدار شدم تلفن و قطع کرد. بعد سرش و آورد جلو و با یه حالت بامزه ای گفت:
ـ بیدار شدی؟
فقط سرم و تکون دادم.
ـ پاشو بیا صبحونه بخوریم.
ـ نمی خورم.
ـ مگه دست توئه؟ برات الان صبحونه لازم هست.
همین حرفش باعث شد یاد دیشب بیفتم. اوه اوه دیشب چی کار کرده بودیم ما دوتا؟ سامان همون طور که داشت به سمت در می رفت گفت:
ـ زود بیا.
وقتی از درِ اتاق رفت بیرون از رو تخت بلندشدم. یه نگاه به لباس خوابم انداختم که گوشه ی تخت افتاده بود. برداشتم و از جام بلند شدم. رفتم تو اتاقِ خودم و یه سر رفتم حموم. بعد یه دست لباس گرمکنِ آبی پوشیدم و رفتم جلوی آینه. خدا رو شکر دل درد و کمر درد نداشتم. حالا که این اتفاق افتاده دیگه نمی خوام به آینده فکر کنم. به آینده ای که شاید سامان نباشه. که بعید می دونم با این کارش بذاره بره. دیگه به هیچی جز حال فکر نمی کنم. به قول یکی از استادای فرانسویم « دختر حال و بچسب آینده خودش داره می یاد ». یه لبخند زدم و رفتم پایین. سامان توی آشپزخونه نشسته بود و داشت صبحونه می خورد. رفتم نشستم پیشش. یه نون تست کامل برداشت. توش کره، مربا، عسل ریخت. وا این چقدر به خودش می رسه؟
ـ سامان ماشاا... اون قدر به خودت می رسی هر کی ندونه فکر می کنه تو دیشب جای من بودی.
لقمه رو گرفت طرفم و گفت:
romangram.com | @romangram_com