#هستی_من_باش_پارت_249
ـ سامان من می ترسم.
ـ از چی می ترسی عزیزم؟ هان؟ من که پیشتم.
چقدر حرفش شیرین بود و به دلم نشست. ای کاش واقعا عزیزش بودم.
ـ سامان؟
با دستاش صورتم و گرفت تو دستاش و از رو سینه اش برداشت و نگاهم کرد.
ـ پسرِ کلاهش شبیه کلاه تو بود.
با حالت گنگی گفت:
ـ خب؟
ـ نکنه برات اتفاقی بیفته؟
و دوباره گریه کردم. اونم سرم و دوباره گذاشت رو سینه اش. نمی دونم چرا این حرفا رو بهش می زنم؟ واقعا چرا؟ سامان مثلِ بچه ها بغلم کرد و گفت:
ـ بیا بریم یه آبی به دست و صورتت بزن.
سامان پای برهنه ام و فشارِ خفیفی داد و راه افتاد سمت درِ اتاقم. تازه یاد لباسم افتادم. یه لباس خواب صورتی تا روی رون پام پوشیده بودم. خجالت کشیدم. گفتم:
ـ من و بذار زمین خودم میام.
جوابم و نداد و آخرین پله رو هم اومد پایین. بالاخره رسیدیم آشپزخونه. سامان چراغ و زد. نورِ چراغ اذیتم کرد و چشمام و بستم. وقتی باز کردم دیدم سامان همین طور که داره من و می ذاره روی اُپن خیره خیره داره نگام می کنه. چرا گذاشتتم رو اُپن؟ سوالم و به زبون آوردم و گفتم:
ـ چرا گذاشتیم روی اُپن؟
romangram.com | @romangram_com