#هستی_من_باش_پارت_248
ـ برای من فقط خودت مهمی. حالا فکرات و بکن. یا با من ازدواج می کنی یا همه چی رو به سامان می گم. خوب فکرات و بکن.
از کنارم رفت کنار و منم به سرعت از در خارج شدم و راه خونه رو در پیش گرفتم. وای خدا اگه به سامان بگه چی؟ نه بابا اون نه شماره ی سامان و داره نه خونه اش و، ولی بازم دلشوره دارم. نباید سامان بفهمه. رسیدم خونه. چراغا خاموش بود. پس خونه نبود. رفتم خونه. چراغِ اتاقش روشن بود. پس تو اتاقش هست. رفتم تو جلد خوشحالی و گفتم:
ـ من اومدم.
جواب نداد. رفتم دم درِ اتاقش. در زدم و رفتم تو. داشت با کامپیوترش ور می رفت.
ـ کاری داشتی؟
وا این چرا دوباره اخمو شد؟ گفتم:
ـ هیچی خواستم سویچ و بدم.
ـ خب باشه.
سوییچ و گذاشتم رو میز و اومدم بیرون. دیوونه!
امروز دقیقا دو روز هست که از قرارم با آرمین گذشته. سامان نسبت به اون روز بهتر شده، ولی دیگه زیاد باهام شوخی نمی کنه. الان چند روز هست که آمریکا وضعیتش داغون هست. همه ی مردم همه اش تو خیابونا تظاهرات می کنن. امروز وقتی خواستیم بریم پیشِ بچه ها به خاطرِ همین موضوع یک ساعت و نیم تو راه بودیم. برگشتنی هم دوباره مردم تو خیابونا بودن. که یه دفعه صدای گلوله اومد و بعد خونی که پاشیده شد رو کاپوت ماشین. یکی از پلیسا به یکی از این تظاهر کننده ها تیر زد. اونم درست رو به روی ماشین. کله ی پسرِ متلاشی شد. وقتی اون و دیدم از ترس شوکه شدم. حتی نتونستم جیغ بزنم. سامان که وضعیتم و دید هر طور شده بود از اون جا اومد بیرون و راه خونه رو در پیش گرفت. تو خونه هر کاری سامان کرد که حرف بزنم نتونستم. مثلِ خنگا فقط نگاش می کردم. دیگه خودمم دارم می ترسم که یه موقع نتونم دیگه حرف بزنم. وقتی یاد اون صحنه می افتم حالم بد می شه. به خصوص وقتی کلاه پسرِ رو دیدم که شبیه کلاه سامان بود. همه اش می ترسم یه بلایی سرِ سامان بیاد. کلاه پسرِ عین یکی از کلاه های سامان بود. با صدای رعد و برق به خودم اومدم. یه نگاه به ساعت انداختم. ساعت یک شب بود. از ترس نمی تونستم روی تختم دراز بکشم. به خصوص با صدای رعد و برق ترسم بیش تر شد. با برقی که تو آسمون زد کل اتاق برای چند لحظه روشن شد. یه نگاه به آسمون انداختم. الان باید یه صدای خیلی بدی بده باید آماده باشم. همین طور که داشتم با خودم فکر می کردم یه دفعه آسمون چنان صدایی داد که از ترس جیغ خیلی بلند کشیدم. هم خوشحال بودم هم ناراحت. خوشحال بودم چون صدام خوب شده بود. ناراحتم بودم به خاطرِ ترس. یه دفعه درِ اتاق باز شد و سامان با بالا تنه ی برهنه توی چهار چوب در ظاهر شد.
ـ چی شده؟
با دیدن سامان نمی دونم چرا زدم زیرِ گریه. سامان یه نفسِ عمیق از سوی آسودگیِ خیال کشید و اومد سمتم. اومد کنارم روی تخت نشست. دستش و گذاشت رو کمرم و گفت:
ـ چرا گریه می کنی؟
بدونِ حرفی خودم و انداختم توی بغلش. اونم بغلم کرد، ولی حرفی نزد. انگار شوکه شده بود. با گریه گفتم:
romangram.com | @romangram_com