#هستی_من_باش_پارت_247

ـ سـامـان همونی که الان عقدشم. من دوسش دارم آرمین و دیگه تو رو نمی خوام.

ـ تو غلط می کنی. دو روز نگذشته من و فراموش کردی و حالا هم عاشقِ اون مرتیکه شدی؟ مگه الکی هست؟ تو مال منی.

ـ راجع به سامان درست صحبت کن. حالا هم از جلوم برو کنار می خوام رد بشم.

ـ من نمی ذارم دستت به اون برسه. تو مال منی فهمیدی؟

ـ برو کنار لعتی.

لحنش آروم شد و گفت:

ـ ببین هستی من صبر می کنم تا اون کارت تموم بشه بعد با هم ازدواج می کنیم چطوره؟

ـ آرمین چرا نمی فهمی؟ من دیگه دوستت ندارم می فهمی؟

ـ باشه باشه. ببینم این آقا سامانت می دونه که تو قبلا با من بودی؟

از این فکر ناگهان ترس برم داشت. نه نه نباید سامان بفهمه.

ـ آرمین من الان دیگه با سامان ازدواج کردم. این و می فهمی؟

آرمین گفت:

ـ دروغ می گی.

ـ نه.

به خودش مسلط شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com