#هستی_من_باش_پارت_246
اونم از جاش بلند شد و گفت:
ـ ولی تو باید اول جوابم و بدی.
ـ جوابت و می خوای؟ آره؟ جوابم نه هست. چی شده بعد از این همه وقت اومدی می گی دوباره با هم باشیم؟ نکنه شمیم جونت ولت کرده؟
ـ هستی شمیمی در کار نبود. من فقط می خواستم تو رو از سرِ خودم باز کنم، ولی حالا می فهمم بدون تو نمی تونم.
یعنی همش الکی بود؟ یعنی داره راست می گه؟ خر نشو هستی. من دیگه اون و نمی خوام. من سامان و می خوام.
ـ باید عادت کنی آرمین. من دیگه علاقه ای بهت ندارم.
ـ چــــــی؟ پس این همه می گفتی دوست دارم دوست دارم چی شد؟
داشت داد می زد. منم مثلِ خودش با داد گفتم:
ـ اون موقعی بود که اون کار و نکرده بودی. حالا دیگه همه چی واسه من تموم شده.
آرمین اون موقع هر چی دلش خواست گفت. جلو من از احساسش نسبت به یکی دیگه گفت. پس منم باید تلافی کنم. باید بگم که سامان و دوست دارم.
دوباره گفتم:
ـ من دیگه الان.... الان فقط و فقط سامان و دوست دارم و بس.
با دادی بلند تر از قبل گفت:
ـ کی؟
romangram.com | @romangram_com