#هستی_من_باش_پارت_245

خونه اش تغییر کرده بود. وسایلاش همه جدید بود. سلیقه ی چیدمان مال خودش نبود بالاخره سلیقه اش و می دونستم.

یه نگاه به مبلای سبزی که اون گوشه بود انداختم و گفتم:

ـ تا اون جایی که یادم می یاد سبز دوست نداشتی.

یه نگاه کلافه بهم انداخت و گفت:

ـ من نیاوردمت این جا که این چیزا رو بگی کارت داشتم.

ـ می شنوم.

ـ اول بشین.

رفتم روی مبل راحتیاش نشستم. اونم باهام نشست و گفت:

ـ ببین خودتم می دونی از حاشیه حرف خوشم نمی یاد. پس یه راست می رم سرِ اصل مطلب.

جوابش و ندادم و فقط نگاش کردم.

ـ هستی تو.... تو حاضری دوباره با من باشی؟

با من باشی؟ یعنی چی؟ یعنی دوباره باهاش دوست شم و دوباره بهم درخواست ازدواج بده؟ نه دیگه نمی تونم. من هیچ حسی نسبت بهش ندارم. هیچ علاقه ای در کار نیست. با عصبانیت از جام بلند شدم گفتم:

ـ این همه راه من و کشوندی این جا که اینا رو بگی؟

ـ چرا بلند شدی؟

ـ می خوام برم.

romangram.com | @romangram_com