#هستی_من_باش_پارت_244
ـ ساعت دو منتظرتم.
ـ باشه.
و بدون خدافظی گوشی رو قطع کردم. اون آرمین بود؟ بعد از این همه مدت؟ یعنی چی کارم داشت؟ شاید می خواست برای عروسیش دعوتم کنه. چرا دیگه بهش هیچ حسی ندارم؟ یعنی هر چی علاقه بهش داشتم همه اش دود شد رفت هوا؟ یه نگاه به ساعت انداختم. ساعت یک ربع به یک بود. باید حاضر می شدم. مسیرِ خونه اش با این جا خیلی دور بود. یه دفعه یاد سامان افتادم. نکنه صدای آرمین و شنیده باشه؟ دلشوره گرفتم. نکنه راجع به من فکرِ بدی بکنه؟ نه نمی کنه. خدا کنه نشنیده باشه. نمی دونم چرا وقتی فکر می کردم اگه سامان بشنوه همه چی خراب می شه. دوباره اون سامان همیشگی می شه. دوست ندارم سامان دوباره اون طوری بشه. رفتم سمت کمد لباسام. برام زیاد مهم نبود که جلوش سر و وضعم چطوری باشه. بر عکس جلوی سامان همیشه دوست داشتم مرتب باشم. یه بلوز سفید و سبز پوشیدم و یه شلوار کتون سبز. آرایشم نکردم. رژی هم که از صبح زده بودم و پاک کردم. هوا زیاد سرد نبود که بخوام پالتو بپوشم. گوشیم و برداشتم و از درِ اتاق اومدم بیرون. سامان همون طور جلوی تلویزیون نشسته بود و هنوز صدای تلویزیون کم بود. یعنی داشت فکر می کرد؟ لابد آره دیگه. فکر می کنه که الان دوست پسرم بوده اون صدا. ای کاش می تونستم بهش بگم، ولی می ترسیدم، می ترسیدم که یه موقع همه چی خراب شه. دوباره سامان بد اخلاق بشه. پس بی خیال شدم. آروم رفتم پیشش و با یه حالت ریلکسی گفتم:
ـ سامان ماشینت و بهم می دی؟
سرش و آورد بالا و گفت:
ـ چی گفتی؟
انگار حواسش نبود.
گفتم:
ـ ماشینت و بهم می دی برم جایی و برگردم؟
ـ آهان. آره آره کدوم و می خوای؟
ـ مشکی.
برای اولین بار بود که می گفت کدوم و می خوای. همیشه لگزوز و بهم می داد. ای کاش می گفتم بهم قرمزِ که نمی دونم اسمشم چیه بده. حیف شد. بعد از چند ثانیه سامان با کلید ماشین اومد طرفم. سوییچ و گرفتم و رفتم. دقیقا یه ساعت طول کشید تا برسم. با دیدن خونه ی آرمین یاد آخرین روزی افتادم که اومدم این جا. ماشین و پارک کردم و رفتم سمت خونه. در و زدم و بعد از چند دقیقه در باز شد. هر دو داشتیم هم دیگه رو نگاه می کردیم. آرمین نگاش مثلِ قدیما بود، ولی من.... من دیگه اون آدمِ قدیم نبودم. دیگه هیچ حسی نسبت به آرمین نداشتم.
ـ بیا تو.
با صدای آرمین از افکارم پرت شدم بیرون و رفتم تو.
romangram.com | @romangram_com