#هستی_من_باش_پارت_236
هـه خبر نداری. بنده ی خدا.
ـ پررو نشو دیگه بریم.
ـ بریم.
هر دو از اتاق رفتیم بیرون. تینا ازم جدا شد و رفت پیشِ احسان منم رفتم پیشِ سامان، ولی سامان نبود. وا این کجا رفت؟ یه دفعه چشمم به یه قسمتی از تالار افتاد که سامان با شارل داشت صحبت می کرد. یه دفعه آب سردی رو ریختن تو احساسم. نامرد! پس کارِ سامان فقط از روی هوس بوده نه عشق. خب معلومه پس می خواستی کارش از رو عشق باشه؟ اون فقط هوس کرد که لبای من و ببوسه. اعصابم خرد شد. ناراحتم شدم. حالا چی می شد یه امشب و حداقل این طوری نکنی؟ اَه.
با صدای پسری به خودمم اومدم.
ـ اجازه هست؟
یه پسرِ ایرانی بود. این دیگه چی می خواست؟ یه دفعه فکری مثلِ جرقه از سرم گذشت.
ـ بله بفرمایید.
نشست. یه نگاه به سر تا پاش انداختم. قیافه ی بدی نداشت، ولی به پای سامان نمی رسید.
ـ من شروینم، پسر عموی امیرحسین.
ـ خوشوقتم منم هستی، هستم. از دوستای بهنوش جان.
دستش و آورد جلو. منم ناچار بهش دست دادم. که نگاهم به سامان بود. داشت ما دوتا رو نگاه می کرد. از قیافه اش نمی شد فهمید عصبی هست یا خوشحال.
ـ افتخارِ یه رقص به من می دید؟
ـ با کمال میل.
romangram.com | @romangram_com