#هستی_من_باش_پارت_235

ـ ماشین و پارک کن پیاده شیم.

دوباره جواب نداد. گفتم:

ـ سامی جون ببخشید. عصبانی شدم یه چیزی گفتم. تو به بزرگیِ خودت ببخش. باشه؟

سرش و برگردوند طرفم و فقط نگام کرد.

ـ باشه سامان؟

سامان لبخند قشنگی زد و گفت:

ـ باشه.

و یه چشمک زد و پیاده شد. منم پیاده شدم. شامِ خیلی خوبی بود، ولی آخرش سامان نذاشت پول و حساب کنم و خودش حساب کرد. با این کارش به میزان علاقه ام نسبت بهش افزایش یافت.

بالاخره رسیدیم به مقصد. منتظر موندم سامان ماشین و خاموش کنه و بریم سمت تالار. بعد از چند ثانیه هر دو شونه به شونه ی هم به سمت تالار حرکت کردیم. تالار توی بهترین نقطه ی شهر بود. نماش که قشنگ بود باید ببینم توش چطوری هست. بالاخره رفتیم تو. همه ی بچه ها اومده بودن. با همشون احوال پرسی کردیم و نشستیم. به خودم قول دادم اگه سامان بهم پیشنهاد رقص بده نه نگم. همون طور که نشسته بودم و داشتم رقصنده های توی پیست و نگاه می کردم تینا اومد سمتم.

ـ هستی چرا پالتوت رو در نمی یاری؟

خاک تو سرم اون قدر محوِ این جا شده بودم که یادم رفت پالتوم رو عوض کنم.

ـ نمی دونستم کجا باید عوض کنم.

ـ بیا نشونت بدم.

دستم و گرفت و کشید و با خودش برد. توی اتاقی که تینا نشونم داده بود پالتوم رو در آوردم. یه نگاه دوباره به خودم تو آینه انداختم. خوب بودم، ولی رژم زیاد معلوم نبود. اشکال نداره حالا یه بار سامان ازم خواسته یه کاری بکنم. همین طور خوبه. سارا سوتی زد و گفت:

ـ بابا ترکوندی دختر چه جیگری شدی؟ بپا سامان نخورتت.

romangram.com | @romangram_com