#هستی_من_باش_پارت_234


ـ نمی خواد درش بیار.

ـ اَه سامان قشنگه می خوامش.

سامان حرفی نزد. کفشا رو داد دست فروشنده و تشکر کرد و من و با خودش از مغازه بیرون آورد.

ـ سامان من اون و می خواستم.

ـ نمی شد ممکن بود تو مهمونی بخوری زمین.

عصبانی شدم و گفتم:

ـ نخیر تو نخریدی چون قدم هم قد خودت شده بود، چون قد کوتاهت به نمایش گذاشته می شد.

حالا بنده خدا قدشم کوتا نبودا من تندش کردم، ولی انگار برای سامان گرون تموم شد. نگاه چپ چپی بهم انداخت و به سمت درِ خروجی راه افتاد. زود یه مغازه ی کفش فروشی نظرم و جلب کرد. اگه الان نخرم دیگه نمی تونم بخرم.

ـ من اون کفش رو می خوام.

سامان که هنوز اخماش تو هم بود وایستاد و بدون حرفی رفت سمت مغازه. بالاخره یه دونه کفشِ عروسکیِ مشکیِ ورنی خریدم. خوشگل بود. سامان بدون حرفی حساب کرد. حتی وقتی نظرش و راجع به کفش پرسیدم سرش و به یه سمت دیگه کرد. فکر کنم فروشنده فکر کرد سامان کر و لال هست. هــه! بالاخره رفتیم تو ماشین. باید از دلش در می آوردم. این همه زحمت کشید اومد با من بیرون بد هست که الان این طوری باهاش رفتار کنم. توی ماشین چشمم به یه رستوران افتاد. گفتم:

ـ نگه دار.

سامان یه دفعه نگه داشت. اگه کمربند نبسته بودم الان ترکیده بودم. سامان هیچ نگاهی بهم نکرد.

ـ من می خوام برم اون رستوران غذا بخورم و تو هم باید بیای مهمون من.

حرفی نزد. دوباره گفتم:


romangram.com | @romangram_com