#هستی_من_باش_پارت_233

ـ بریم بپوشم.

ـ اول بخند.

ـ نمی خوام.

ـ پس منم نمی رم.

ـ نرو.

ـ می رم خونه ها.

از ترسِ این که بره خونه یه نگاه بهش کردم و گفتم:

ـ خنده ام نمی یاد.

ـ پس بذار برم فروشنده ی پیرهن فروشی رو صدا کنم بیاد بخندونتت.

از این که حسودیش شده بود خوشحال شدم و خندیدم.

ـ خب بریم تو مادمازل.

هر دو رفتیم تو و سامان اون کفش قرمز جیغِ رو گفت برام بیارن. تا مرد بیاد سامان گفت:

ـ دستت و بده من یه موقع نیفتی آبرومون بره.

ـ نمی افتم.

فروشنده کفشِ رو آورد و من پوشیدم. تا اومدم بلند بشم سامان دستم و گرفت. خنده ام گرفته بود. یه نگاه به خودم تو آینه قدی انداختم. زیاد پاشنه اش بلند نبود. توی آینه کنارِ سامان وایستادم. درست هم قد سامان بودم. چه باحال! سامان یه نگاه به قدمون انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com