#هستی_من_باش_پارت_237
تا دستش و آورد جلو که بریم سامان خودش و رسوند به ما و گفت:
ـ هستی جان چند لحظه می یای؟
شروین دستم و سفت فشار داد. یعنی نرو.
ـ آخه می خوام برم....
نذاشت حرفم و ادامه بدم گفت:
ـ کارِ واجبی هست.
به زور دستم و از دستای شروین کشیدم بیرون و رو به شروین گفتم:
ـ از آشنایی باهاتون خوشحال شدم.
ـ منتظر می مونم تا بیای.
سامان به جای من گفت:
ـ کارم طولانی هست. شما لطفا با کسِ دیگه ای رقص انجام بدین.
و روش و به طرف من کرد و گفت:
ـ بریم.
هنوزم نمی شد از نگاش فهمید عصبانی هست یا ناراحت.
ـ خب کارم داشتی سامان؟
romangram.com | @romangram_com