#هستی_من_باش_پارت_231
ـ آره.
سامان لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
ـ همین و بدین لطفا.
پسرِ یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت:
ـ تبریک می گم واقعا هیکل قشنگی دارین.
منم نیشم تا بنا گوشم باز شد و گفتم:
ـ مرسی.
یه نگاه به سامان انداختم. اوه اوه حدس می زدم ناراحت بشه. بعد از حساب کردنِ لباس از مغازه اومدیم بیرون.
ـ پسرِ پررو فکر کرده هیکل من مشکل داره. ایکبیری!
ـ تو که بدتم نیومد ازت تعریف کرد.
ـ آره تو که تعریف نمی کنی....
سامان نذاشت حرفم و ادامه بدم و نگاه تندی بهم انداخت که باعث شد از ترس دیگه حرفی نزنم. بعد از چند ثانیه راه رفتن سامان گفت:
ـ چیزی دیگه نمی خوای؟
با اخم گفتم:
ـ کفش.
romangram.com | @romangram_com