#هستی_من_باش_پارت_228


ـ آره.

ـ حاضر شو بریم.

ـ باشه.

زود رفتم سمت کمدم و یه تونیک قرمز که خال خال های سیاه داشت و روی سینه اش کامل مشکی بود با یه ساپورت مشکی پوشیدم. یه رژ صورتی هم زدم. بعد از یک ساعت هر دو در فروشگاهی بودیم که آینا آدرسش و بهمون داده بود. فروشگاه دوازده طبقه بود. ما از طبقه اول شروع کردیم به گشتن. طبقه ی سوم بودیم که هنوز چیزی نظرم و جلب نکرده بود. آخر صدای سامان در اومد.

ـ هستی بابا خسته شدم یه چیزی انتخاب کن دیگه.

ـ خب چی کار کنم؟ از هیچ کدوم خوشم نمی اومد.

ـ بابا چرا این قدر تو وسواس داری؟ این همه لباسِ خوشگل این جاست یکی رو انتخاب کن.

ـ اَه غر نزن. باید قشنگ بگردم.

دستش و به سمت یه لباس فروشی نگه داشت و گفت:

ـ اون چطوره؟

نگاهش و دنبال کردم. یه پیرهنِ قرمز نشونم می داد.

ـ از این جا که چیزی نمی بینم بریم جلو.

رفتیم نزدیک لباس. یه پیرهنِ بندیِ قرمزِ بلند که جالبیِ لباس روی قسمت کمرش بود که به صورت نیم دایره باز بود. دیگه به بقیه ی چیزاش توجه نکردم و گفتم:

ـ ولی این بلند هست. من تا حالا پیرهنِ بلند نپوشیدم. می ترسم بیفتم.


romangram.com | @romangram_com