#هستی_من_باش_پارت_227

سامان یه نگاه طولانی به چهره ام انداخت و گفت:

ـ حالا کارت چی بود؟

ـ هیچی.

ـ برای هیچی که نیومدی کارت و بگو.

آدرس و بهش دادم و گفتم:

ـ می شه من و ببری این جا نمی شناسم؟

یه نگاه به آدرس کرد و گفت:

ـ کی آدرس و بهت داده؟

ـ دوستم.

ـ باشه می برمت. چی می خوای بخری؟

ـ برای عروسیِ امیر حسین لباس می خوام.

ـ غروب می برمت آماده باش.

بدونِ حرفی بلند شدم و راه اتاقم و از پیش گرفتم. هنوز بابت حرف سامان دلخور بودم. ای کاش منم ازش خوشم نمی یومد. نکنه مثل آرمین فقط دوسش داشته باشم و اگه یه روز رهام کرد بعد چند وقت فراموشش کنم؟

نه بابا فکر نکنم این حسی که نسبت به سامان دارم و نسبت به آرمین دارم. این حس خیلی قشنگ تر هست. این حس و خیلی بیش تر از قبل دوست دارم. روی تختم دراز کشیدم و دوباره به فکر فرو رفتم. نباید به سامان فکر کنم. شاید واقعا اون من و دوست نداشته باشه. عشقِ یه طرفه هیچ فایده ای نداره. عشق یعنی من عاشق شدم. اونم عاشقِ یه پسر که هنوز درست نشناختمش. مثلِ این که واقعا عاشقش شدم. چه حسِ خوبی هست این عشق. دوسش دارم. دو ساعت گذشت و من هنوز فکر می کردم. با تقه ای که به در خورد از افکارم اومدم بیرون.

ـ هستی بیداری؟

romangram.com | @romangram_com