#هستی_من_باش_پارت_226


ـ می دونستم بی دلیل کاری واسه من نمی کنی. چی کار داری؟

از این که دستم و رو کرده بود متعجب شدم، ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:

ـ نه بابا هوسِ نوشیدنی کردم گفتم واسه تو هم بریزم.

ـ با این حال هنوزم مطمئن نیستم.

ـ خیلی خب بابا فهمیدم زرنگی.

ـ چقدر دیر.

ـ چی؟

ـ این که این قدر دیر فهمیدی. دیگه آخراش هست.

ـ راست می گی دیگه آخراش هست. شاید تا ماه دیگه با هم، هم خونه باشیم.

ـ آره از دستت راحت می شم.

ناراحت شدم از حرفش. دیگه دلم نمی خواست باهاش برم بیرون. یعنی این قدر دوست داشت که من برم؟ من چطوری بعد از این به زندگیم ادامه بدم؟ نمی تونم. باید واقعا بگم که دوسش دارم. نه دوسش ندارم. یه حسی تو وجودم هست که دوست داشتن نیست. یه حسِ تازه. تا حالا این حس و تو خودم سراغ نداشتم. ای کاش اونم دوستم داشت. ای کاش اونم عاشقم بود، ولی حیف.... سامان که قیافه ی ناراحتم و دید گفت:

ـ تو هم از دستم راحت می شی نه؟

دوست داشتم بگم نه. بدون تو نمی خوام زندگی کنم. ولی گفتم:

ـ عادت کرده بودم بهت.


romangram.com | @romangram_com