#هستی_من_باش_پارت_225
ـ آره خوبه همین و بده.
بعد از دادنِ آدرس باهاش خدافظی کردم. آدرس و نمی شناختم. باید دست به دامنِ سامان می شدم. از اتاقم اومدم بیرون. دیدم نشسته جلو تلویزیون و داره فیلم می بینه. بلند گفتم:
ـ ســامــان؟
اونم بلند گفت:
ـ چیـــــه؟
ـ هات چاکلت می خوری؟
صدای تلویزیون و کم کرد و برگشت طرفم و یه نگاه بهم انداخت و گفت:
ـ خوبی؟
ـ آره چطور؟
ـ مطمئنی؟
ـ آره. نگفتی می خوری؟
ـ هات چاکلت نه، ولی قهوه برام درست کن.
ـ باشه.
رفتم آشپزخونه و یه قهوه واسه اون و یه هات چاکلت واسه خودم درست کردم. رفتم نشستم روی مبلِ بغلیش. بعد از چند دقیقه گفتم:
ـ سامان؟
romangram.com | @romangram_com