#هستی_من_باش_پارت_223

یه دفعه دست از قلقلک دادن کشید و گفت:

ـ چی گفتی؟

ـ گفتم نکن.

ـ نه منظورم اسمم بود.

ـ آهان سامی رو می گی؟

خندید و گفت:

ـ تا حالا کسی اسمم و نصفه نگفته بود.

ـ ناراحت می شی؟

ـ نه جالب بود.

ـ می دونی اصولا من چیزای جالب کشف می کنم.

همون طور که داشتم حرف می زدم اون فقط خیره داشت چشمام و نگاه می کرد. منم نگاش کردم. بعد از چند ثانیه به خودم اومدم و گفتم:

ـ نمی خوای از روم بلند بشی؟ بدنم درد گرفت.

زود از روم بلند شد و گفت:

ـ حاضر شو برگردیم خونه.

بعد به سمت ویلا راه افتاد. چرا این طوری کرد؟ وا!

romangram.com | @romangram_com