#هستی_من_باش_پارت_221

ـ دستت و.

ـ چی؟

ـ می گم دستت و بیار جلو.

ـ می خوای چی کار کنی؟

ـ نمی خورمش بیار جلو.

دستم و بردم جلو. حلقه رو به یه حالت خاصی کرد تو دستم. خود به خود لبخند نشست رو لبم. مثل عروس دومادا شده بودیم که حلقه تو دست هم دیگه می کردن. با این فکر لبخندم پر رنگ تر شد. یه نگاه به سامان انداختم. اونم لبخندی رو لبش بود. یه دفعه به خودش اومد و دوباره همون قیافه ی مغرور و به خودش گرفت و گفت:

ـ می دونستی شنبه عروسیِ امیر حسین و بهنوش هست؟

با تعجب گفتم:

ـ وا مگه اونا ازدواج نکردن؟

ـ مثلِ این که عقد هم بودن.

ـ ایول یه عروسی افتادیم سامان.

بعد زدم زیرِ خنده. سامان که نیم خیز نشسته بود و داشت من و نگاه می کرد یه دفعه بلند شد و نشست و گفت:

ـ تا حالا به این چاله گونه ات دقت نکرده بودم. خوشگله.

ـ خودم می دونم.

ـ اصولا دخترا وقتی ازشون تعریف می کنن سرشون و می ندازن پایین و سرخ می شن، ولی ماشاا... تو خجالت حالیت نیست نــه؟

romangram.com | @romangram_com