#هستی_من_باش_پارت_220
با یه حالت مسخره ای مثلِ خودش گفتم:
ـ آره من خاله ام تو هم خواهر زاده چطوره؟
با خنده گفت:
ـ حالا انگشترت کو؟
یه نگاه به دستم انداختم. انگشتر تو دستم نبود. فکر کنم وقتی سامان صدام کرد از دستم افتاد. با این فکر مثلِ کولی ها از جام بلند شدم و با داد گفتم:
ـ وای انگشترم. کوشش؟ نیستش. وای انگشترم نیست.
سامان که از تعجب چشاش از حدقه زده بود بیرون گفت:
ـ بابا چته؟ همین دور و براست دیگه چرا کولی بازی در می یاری؟
من که تازه به خودم اومده بودم گفتم:
ـ نه آخه حیف بود. قشنگ بود.
ـ آهان حالا بگرد همین دور و براست.
همین طور که داشتم می گشتم سامان گفت:
ـ آه ایناهاش.
یه نگاه به دستش انداختم تو دستش بود. دستم و آوردم جلو که بگیرم، ولی دستش و برد عقب و گفت:
romangram.com | @romangram_com