#هستی_من_باش_پارت_219

ـ من بهش گفتم.

ـ آهان.

از جام بلند شدم و نشستم توی جام. تازه یه نگاه به خودم انداختم، چون تاپم سفید بود کلِ بدنم معلوم بود. تنها قسمتی که خیلی به چشم می خورد لباس زیرِ قرمزم بود که مثلِ چراغ نور می داد. خجالت کشیدم. سامان با خنده گفت:

ـ الان داری خجالت می کشی؟

پس چی دارم قلیون می کشیم. جوابش و ندادم.

ـ خجالت نکش راحت باش.

چقدر این بشر پرروئه. تازه دارم می شناسمش. روم و برگردوندم طرفش و گفتم:

ـ من راحتم شما مشکلی داری؟

با خنده گفت:

ـ نه منم راحتم.

روم و برگردوندم پشتش و حلقه ام و در آوردم و باهاش مشغول شدم. چرا همیشه حلقه ام دستم بود؟ چرا هیچ وقت درش نیاورده بودم؟ یه دفعه با صدای سامان هول شدم و از جام پریدم. نمی دونم چرا احساس کردم فهمیده دارم به چی فکر می کنم.

ـ چی کار می کنی؟

نشسته بود کنارم. یه ذره خودم و جمع و جور کردم و گفتم:

ـ داشتم با انگشترم بازی می کردم.

ـ آخـــــــی خاله بازی می کنی؟

romangram.com | @romangram_com