#هستی_من_باش_پارت_218


سامان از جاش بلند شد بلوزش و در آورد و اون هیکلِ خوشگلش و به نمایش گذاشت و دوباره دراز کشید.

ـ توئم بهتره بلوزت و در بیاری تا خشک بشه سرما می خوری.

ـ خجالتم خوب چیزی هست والا!

ـ خجالت نداره شوهرتم.

وای خدا چقدر این کلمه شیرین هست وقتی از دهنِ سامان بیرون می یاد.

ـ به هر حال من بلوزم و در نمی یارم.

آروم مثلا طوری که من نشنوم گفت:

ـ بالاخره که باید در بیاری.

خودم و زدم به نشنیدم و گفتم:

ـ چی گفتی؟

ـ هیچی راستی شب بر می گردیم.

ـ چطوری؟

ـ احسان گفت هیچ کس دم خونتون نیست.

ـ اون از کجا فهمید؟


romangram.com | @romangram_com