#هستی_من_باش_پارت_217

به گریه افتادم. یه دفعه دستش و ول کرد و من افتادم تو آب. زیرِ پام خالی بود. جیغ زدم و محکم با دستام گردن سامان و گرفتم. این کارم باعث شد هر دو بریم زیرِ آب. آب اون قدر تمیز بود که می تونستیم هم دیگه رو ببینیم. یه نگاه به خودم انداختم. قشنگ چسبیده بودم به سامان. طوری که لپامون به هم چسبیده بود. سامان دستش و انداخت دورِ کمرم آوردم روی آب. هر دو نفس نفس می زدیم. من که از ترس گریه ام گرفته بود.

ـ سـامان من و ببر ساحل تو رو خدا.

ـ آخه خنگ خدا برای چی هول می کنی؟ اگه الان بهت بگم که یه کوسه پشتمون هست تو چی کار می کنی؟

یه لحظه واقعا احساس کردم یه کوسه پشتم هست. بلند جیغ زدم و گردن سامان رو محکم تر گرفتم. دستامم محکم دورش گرفتم. چشمام و بسته بودم که چیزی رو نبینم. با گریه گفتم:

ـ سامان من و بگیر.

ـ خب تو که من و گرفتی.

ـ باشه توئم بگیر.

سامان دستش و انداخت دورِ کمرم و دوباره به شنا کردن ادامه داد. بالاخره پام به زمین خورد. دستم و از گردن سامان رها کردم. ولی سامان دستش هنوز روی کمرم بود و من هنوز مثلِ چسب چسبیده بودم بهش. بالاخره رسیدیم ساحل. هر دو روی شن ها ولو شدیم. سامان تند تند نفس نفس می زد. بنده خدا نفسش گرفت .

ـ سامان می خوای برات آب بیارم؟

یه نگاه بهم کرد و گفت:

ـ به لطف شما به اندازه کافی آب خوردم.

ـ به من چه؟ می خواستی من و نبری تو آب. الان هر دوتامون برنزه می شیم. هـــه!

ـ خنگول برنزه نمی شی پوستت می سوزه باهوش!

ـ ایــــــش! باشه بابا فهمیدیم تو مغزِ متفکری.

ـ آفرین که فهمیدی.

romangram.com | @romangram_com