#هستی_من_باش_پارت_216
ـ هیچی بابا برو من خودم میام.
دستش و ول کردم و دویدم سمت ساحل، چون می ترسیدم برم تو آب همون نزدیکش وایستادم و کفشام و در آوردم و پاهام و خیس کردم. سامانم رسید و گفت:
ـ این همه راه اومدی که فقط پاهات و خیس کنی؟
ـ پس انتظار داشتی چی کار کنم؟
ـ بری تو آب.
ـ چــــی؟! نه من می ترسم.
زد زیرِ خنده.
ـ می ترسی؟ از چی؟
بهم برخورد. همه اش فقط بلد هست مسخره کنه. روم و ازش برگردوندم و دوباره مشغول بازی با شن های لب آب شدم. که یه دفعه احساس کردم رو هوام. یه نگاه به دور و برم انداختم. وای سامان بغلم کرده بود و همین طور داشت می رفت تو آب. از ترس جیغ زدم.
ـ وای سامان تو رو خدا من و بذار زمین. من می ترسم تو رو خدا.
ـ نترس دیوونه ترس نداره که.
ـ من شنام خوب نیست سامان.
ـ عوضش شنای من عالیه.
ـ تو رو خدا ولم کن.
romangram.com | @romangram_com