#هستی_من_باش_پارت_215
ـ سـامـان بیام؟
ـ نـــــــه نیا.
ـ چرا؟
ـ چون حوصله ات و ندارم.
ـ سـامـان می خوام برم لب ساحل بیا بریم.
ـ برو بابا کله سحر پا شده اومده می گه برم لب ساحل بگیر بخواب بابا.
ـ بابا دیوونه حالا که امروز ویلای دوستتیم بیا از فرصت استفاده کنیم بریم لب دریا. بیا دیگه.
ـ نمی یام.
ـ درک!
محکم پام و کوبیدم به در و اومدم سمت پله ها. یه دفعه درِ اتاقش باز شد و سامان تو چهار چوب در ظاهر شد. آخ جون می یاد. زود بدونِ حرفی دستش و کشیدم و بردم سمت پله ها.
ـ اَه ولم کن دختره ی دیوانه.
جوابش و ندادم و با خودم از در بردمش بیرون. با خودم گفتم چقدر من زور دارم که این به این گندگی رو می تونم حرکت بدم. همون موقع یه دفعه سرِ جاش وایستاد و من هر چی زور زدم نتونستم یه قدمم حرکتش بدم. سامان وقتی کارام و دید زد زیرِ خنده.
ـ چرا نمی یای؟
ـ خیلی باحالی دختر می خوای تا این جا تو من و آوردی از این جا من تو رو ببرم؟
ـ وا چه ربطی داشت؟
romangram.com | @romangram_com