#هستی_من_باش_پارت_214
و دوباره خندید.
ـ زهرمار!
ـ می خوای دوباره خرت کنم؟
ـ خیلی خب بابا ببخشید. کجا بریم؟
ـ دنبالم بیا.
ـ پیاده؟
ـ نترس با تاکسی می برمت.
ـ آهان.
و راه افتادیم سمت ویلای دوست سامان.
صدای دریا نمی ذاشت دوباره بخوابم. آخرِ سر از جام بلند شدم. رفتم کنارِ پنجره. چه هوای خوبی بود. جون می ده واسه پیاده روی. ای کاش سامانم بیدار کنم با هم بریم. آره بیدارش می کنم. چرا اون بخوابه من بیدار بمونم؟ با این فکر رفتم سمت اتاقی که سامان توش خواب بود. درش و باز کردم. وا این چرا بلوز تنش نیست؟ بی تربیت! الان زشت هست که برم بالا سرش صداش کنم. خب بذار یه خورده نگاش کنم بعد در و می بندم از پشت در صداش می کنم. آره این خوبه. قشنگ کل هیکلش و زیر و رو کردم و آخر اومدم بیرون. پشت در بلند داد زدم:
ـ ســامــان؟
جواب نداد.
ـ ســـــامـــــان می خوام بیام تو بیام؟
الان اجازه می گیری آخه؟ واقعا برای خودم متاسفم.
romangram.com | @romangram_com