#هستی_من_باش_پارت_210


ماشین و نگه داشتم. سامان پیاده شد و پسرِ رو هم همراه خودش پیاده کرد. انداختش روی کویر و یه تیر زد روی پای سمت راستش. با زدنِ تیر منم یه جیغ زدم. سامان یه نگاه بهم انداخت و اومد سوار شد، ولی من از شوکِ تیر از جام تکون نخوردم. سامان دوباره پیاده شد. درِ سمت من و باز کرد و گفت:

ـ برو اون طرف.

مثلِ بچه های حرف گوش کن از تو ماشین رفتم اون طرف نشستم و سامان نشست جای من. ماشین راه افتاد. بالاخره بعد از ده دقیقه رسیدیم شهر، ولی من هنوز تو شوک بودم. تا حالا از نزدیک صدای این تفنگ گنده ها رو نشنیده بودم. صداش خیلی بلندتر از هفت تیر بود. سامان یه جا تو شهر نگه داشت. رفت بیرون و با یه شربت پرتقال برگشت.

ـ بخور.

همون طور زل زدم بهش.

ـ هستی چرا تو این شکلی شدی؟ یعنی از صدای گلوله این قدر ترسیدی؟

ـ نه چیزیم نیست.

لیوان و ازش گرفتم و سر کشیدم. همون طور که داشتم می خوردم سامان گفت:

ـ اون جا اگه تو کلبه حرفی بهت زدم یه وقت به خودت نگیری.

شربت پرید تو گلوم و به سرفه افتادم. بی خاصیت! من و بگو چه قدر امیدوار شدم. ای کاش نمی گفت این حرف و ای کاش می ذاشت به خودم بگیرم حرفش و اَه.... لعنتی!

ـ فکر کردی من جدی بهت گفتم؟ اتفاقا خوب شد گفتی. آره نباید هر دوتامون هیچ کدوم از حرفا رو به خودمون بگیریم.

سامان با قیافه ی جدی گفت:

ـ حالا این و ولش کن الان نمی تونیم بریم خونه. کلید ویلای دوستم و داریم. فعلا ایران هست می ریم اون جا.

ـ ولی من فقط من همین یه دونه لباس و دارم.


romangram.com | @romangram_com