#هستی_من_باش_پارت_209

ـ حرف اضافی نزن.

بعد درِ کلبه رو باز کرد و هر سه نفر از کلبه اومدیم بیرون. رفتیم سمت در خروجی. یه عالمه سرباز بود.

سامان:

ـ بهشون بگو یه ماشین جور کنن.

جوابی نداد سامان با داد گفت:

ـ گفتم بگو ماشین بدن.

ـ باشه.

بعد رو به سمت یکی از سربازا گفت:

ـ یه ماشین بیار.

سرباز زود به یه سمتی رفت. بعد از چند دقیقه همراه یه ماشین برگشت. سامان رو به من گفت:

ـ بشین پشت فرمون.

بدون حرفی رفتم نشستم. خودشم درِ عقب و باز کرد و با اون سیاه پوست نشست.

ـ راه بیفت.

راه افتادم. همه ی سربازا رفتن کنار. یه دو راهی بود با اشاره سامان پیچیدم سمت چپ. تقریبا یه نیم ساعتی تو خاکی رفتیم. اومدنی این قدر طول نکشید.

ـ نگه دار.

romangram.com | @romangram_com