#هستی_من_باش_پارت_208


پسرِ بازم حرف سامان و گوش کرد و به سیاه پوست بی سیم زد. بعد از چند دقیقه صدای پا اومد. سامان زود سرباز رو با خودش برد پشت در و رو به من گفت:

ـ بهش بگو می خوایم همه چی رو اعتراف کنیم.

ـ باشه.

در باز شد و دم در وایستاد.

ـ ما.... یعنی ما می خوایم اعتراف کنیم.

وای فکر کنم گند زدم.

ـ سربازِ کو؟

سامان علامت داد بگو رفت.

ـ گفت.... گفت که می ره.... می ره دستشویی.

ـ پسره ی لعنتی صد بار بهش گفتم جایی می ری در و قفل کن. هر چند دم درِ ورودی سرباز هست.

وای پس ما چطوری می خواستیم بریم؟ یه نگاه به سامان انداختم. سرش و انداخته بود پایین و چپ و راست می کرد. سیاه پوست اومد تو و در و بست و گفت بگو. همون موقع سامان اسلحه رو گرفت پشت سرش و سربازِ رو ولش کرد.

ـ اسلحه ات و بده هستی.

سیاه پوست اسلحه اش و در آورد و گرفت سمت من. با ترس رفتم و ازش گرفتم.

ـ نه تو هم زرنگی آفرین خوشم اومد. خیلی زرنگی دست کم گرفتمت.


romangram.com | @romangram_com