#هستی_من_باش_پارت_207
ـ هستــــــــــــــــی؟
بهش نگاه کردم.
بلند گفت:
ـ دوســتت دارم.
برقِ الکتریکی بهم وصل کردن. داغ کردم. سوختم. یعنی واقعا دوستم داره؟ منم باید بگم؟ الان باید بهش بگم که دوسش دارم.
منم گفتم:
ـ منم دوستت دارم عشقِ من.
فاصله ی هر دوتامون داشت کم و کمتر می شد. فقط یه تکون دیگه فاصله تموم می شد. دوست داشتم اون سرش و تکون بده، ولی اونم هیچ حرکتی نکرد. اَه حرکت بده دیگه این کله ات و یه دفعه سرش و برد عقب و بهم نگاه کرد و آروم گفت:
ـ داره می یاد تو آماده باش.
اَه الان چه وقت اومدن هست؟ من لباش و می خوام. خاک تو سرم. خجالتم نمی کشم. یعنی چی این حرف؟ بی تربیت.
ـ باشه.
در باز شد و سرباز اومد تو، چون ما پشت در بودیم ما رو ندید. تا خواست سرش و برگردونه پشت در سامان با بازوش محکم کوبوند روی کمرش. قبل از این که پسرِ داد بزنه سامان جلوی دهنش و گرفت.
ـ ساکت شو. باهات کاری نداریم. فقط مثلِ بچه های خوب تفنگ و بی سیمت و بده.
پسرِ مثلِ بچه های حرف گوش کن بی سیم و تفنگش و داد دست سامان.
ـ آفرین. حالا بی سیم بزن به اون مرتیکه و بگو ما کارش داریم.
romangram.com | @romangram_com