#هستی_من_باش_پارت_203

ـ مگه تو می ذاری؟

ـ خب بکن.

یه دفعه کمی بلند گفت:

ـ آفرین همین هست.

ـ وا ترسیدم چته؟

ـ نمی خواد بترسی. ببین این جا فقط یه سربازِ که بی سیمم داره. ما باید این سرباز و بیاریم تو و مجبورش کنیم به اون مرتیکه بگه بیاد این جا یعنی ما کارش داریم. وقتی اون اومد من پشت در می ایستم و....

نذاشتم حرفش و ادامه بده گفتم:

ـ پشت در وایمیستی و می ترکونیش درسته؟

ـ آره یه چیزی تو همین مایه ها.

ـ خب پس بذار من برم صداش کنم بگم بیاد.

رفتم سمت در که دستم و گرفت و گفت:

ـ این طوری که نه، بذار فکرام و بکنم اون که به همین راحتی نمی یاد. فکر کردی مثلِ تو خنگ هست.

ـ خنگ خودتی با این نقشه هات.

ـ اگه نقشه هام بده بشین فکر کن.

ـ نمی خوام. خودت فکر کن.

romangram.com | @romangram_com