#هستی_من_باش_پارت_202


ـ دیوونه چرا گریه می کنی؟ من مطمئن بودم که بلایی سرت نمی یاره. اون فقط می خواست من و تحریک کنه که حقیقت و بگیم. حالا هم به جای آبغوره گرفتن فکر کن چطوری بریم بیرون.

ـ فرار کنیم؟

ـ نه برای چی فرار کنیم؟ می مونیم همین جا تیر خالی کنن تو سرمون چطوره؟

ـ آره عالیه از دستت راحت می شم.

از جاش بلند شد و از لای چوبای کلبه بیرون و نگاه می کرد.

ـ می شه این قدر حرف نزنی؟ یا فکر کن یا ساکت باش.

ـ ایـــــــش.

ـ آروم یه نگهبان این جاست فارسی صحبت کن.

از جام بلند شدم رفتم شنلم و برداشتم و پوشیدم.

ـ ســامــان؟

ـ بله.

ـ می دونی از چی خنده ام می گیره؟ به تو می گه مغزِ متفکره گروه. آخه اگه تو مخ داشتی که....

نذاشت حرفم و ادامه بدم. همچین چپ چپ نگام کرد که گفتم الان سکته می کنم. زود حرفم و درست کردم.

ـ چیزِ.... آهان راستی فکر نکردی؟


romangram.com | @romangram_com