#هستی_من_باش_پارت_201
ـ راحت باش.
چــــــــی؟! راحت باش؟ یعنی براش مهم نیست که من اتفاقی برام بیفته؟ خیلی نامرد بود. پرسل که انگار انتظارِ چنین عکس العملی از سامان نداشت برای چند لحظه شوکه شد ولی زود به خودش اومد و گفت:
ـ یعنی برات مهم نیست هستی؟
سامان خیلی ریلکس تر از قبل گفت:
ـ نه.
ای خدا الان این مرتیکه یه بلایی سرم می یاره. به خدا اگه بهم دست بزنه همه چی رو می گم تا حال سامان جا بیاد. سیاه پوست با اخم یه نگاه به هر دوتامون کرد و عقب گرد کرد و به سمت بیرون رفت و در و محکم بست. وای خدا شکرت کم مونده بودا! سامان روی صندلی نشست. منم آروم روی زمین نشستم. سامان نگاش به من افتاد. چپ چپ نگاش کردم و روم و اون ور کردم.
ـ الان چرا این طوری داری من و نگاه می کنی؟
با حرص گفتم:
ـ که راحت باشه آره؟ هر کاری دلش خواست بکنه آره؟ خیلی....
حرفم و خوردم و هیچی بهش نگفتم. یه خرده نگاه کرد و زد زیرِ خنده.
ـ خنده هم داره. حتما با خودت گفتی زنم که نیست بذار هر کاری دلش خواست بکنه آره؟ زنت که نبودم هم خونه ات که بودم؟ حداقل به حرمت این که هم خونه ات بودم می گفتی نه. اگه بلایی سرم می آورد چی کار می کردم هان؟
همون طور که داشت می خندید گفت:
ـ اون بلایی سرت نمی آورد.
ـ اَه حالا که رفته می گی بلایی سرم نمی آورد؟ خیلی بدی سامان.
و زدم زیرِ گریه.
romangram.com | @romangram_com