#هستی_من_باش_پارت_200


بعد اومد سمت من. از روی صندلی بلندم کرد و هلم داد به گوشه ی دیوار. اومد سمتم و شنلم و در آورد.

ـ خب خانم کوچولو آماده ای؟ سامان تو نمی خوای حرفی بزنی؟

سامان جوابی نداد. یعنی این قدر براش بی ارزشم؟ سیاه پوست دوباره اومد به سمتم و کتش و در آورد و بعد آروم دکمه های بلوزش و باز کرد. من در تمام این مدت داشتم گریه می کردم. پرسل یه نگاه به سامان انداخت و اومد به سمتم. صورتش و آورد جلو. من صورتم و بردم عقب. اون قدر صورتم و این ور اون ور کردم که آخر با دستش صورتم و گرفت تو دستاش و آروم سرش و آورد نزدیک صورتم. فقط یه فاصله ی کوتاه مونده بود که لبای کثیفش و بهم بچسبونه که یه دفعه با صدای سامان دست از کارش برداشت.

ـ باشه می گم بهت.

ـ آفرین بالاخره به حرف اومدی. خب بگو.

ـ پرسل به ما گفته بود فقط دینسر و تعقیب کنیم. فقط همین. ما هیچی نمی دونیم.

ـ چرا تعقیبش کنین؟ حرف بزن سامان.

سامان اومد کنارِ سیاه پوست وایستاد و تو چشماش زل زد و گفت:

ـ تو که این همه اطلاعات از ما داری چطور این یکی رو نمی دونی؟

ـ بهتره زیاد فضولی نکنی. فقط بگو چرا تعقیبش می کردین؟

ـ بهت که گفتم ما هیچی از کارای پرسل نمی دونیم. اون فقط دستور می ده ما اجرا می کنیم.

سیاه پوست کمی اومد نزدیک من و گفت:

ـ باور نمی کنم. اگه حقیقت و نگی مجبورم یه جور دیگه با این خانم کوچولو رفتار کنم.

سامان دست به سینه وایستاد و خیلی ریلکس گفت:


romangram.com | @romangram_com