#هستی_من_باش_پارت_199

ـ می خوای بیای پیشِ هستی؟ نمی خواد زحمت بکشی ما خودمون می یاریمت.

ـ چی کارمون دارین؟

ـ خودت می یای متوجه می شی. منتظرتم مغزِ گروه.

و گوشی را قطع کرد.

ـ خب هستی مهمون داری. تازه از این جا به بعد نمایشِ جذاب شروع می شه.

و رفت بیرون. یعنی الان سامانم می یاد این جا؟ بعد از چند ساعت صدای ماشین اومد و بعد صدای همون سیاه پوست، ولی شخصِ مقابلش هیچ صحبتی نمی کرد. بعد صدای پا اومد. در باز شد و اول سیاه پوست و بعد سامان اومد تو. عزیزم نگاش رو من مونده. لابد قیافه ام خیلی ناجور بود که این طوری می کنه.

سیاه پوست اومد طرفم و گفت:

ـ خب سامان، هستی می گه من دینسر و نمی شناسم تو می شناسی؟

سامان به خودش اومد و گفت:

ـ خب نبایدم بشناسه.

سیاه پوست برگشت طرفش و گفت:

ـ او.... خب پس خوب گوش کنید ببینید چی می گم. شما یه گروه دوازده نفره هستید. مغزِ متفکرِ گروه سامان هست و مخِ کامپیوتر هستی. دوتا ایرانیِ کاملا با هوش، ولی متاسفانه هوشتون در برابر گروه دینسر خیلی پایین هست. رییستون به این مسله توجهی نکرده بود. خب اینا مهم نیست. الان تنها چیزی که ازتون می خوام این هست که شما با دینسر چی کار دارین؟

هیچ کدوممون جواب ندادیم.

دوباره گفت:

ـ باشه نگین. منم با روشِ خودم کاری می کنم که همه چی رو مثلِ بلبل بگین.

romangram.com | @romangram_com