#هستی_من_باش_پارت_196


ـ اشکال نداره. اگه می خواین برسونمتون؟

ـ اوم؟ نه نه با تاکسی می رم.

درِ وسط و برام باز کرد و گفت:

ـ می رسونمتون بفرمایید.

رفتم نشستم. وقتی نشستم کنارم یه مرد سیاه پوست بود. خود پسرِ هم کنارم نشست. یه لحظه ترسیدم و گفتم:

ـ ببخشید الان یادم اومد این جا کاری دارم می شه پیاده بشم؟

ـ خانوم هستی خالقی شما نمی تونید جایی برین.

نـــــه؟ اینا من و می شناختن. نــــــه؟ همه چی تموم شد.

ـ شما کی هستید؟

جوابم و نداد. فقط سرش و برای راننده تکون داد و بعد از چند دقیقه ماشین حرکت کرد.

ـ چرا جواب من و نمی دید؟ می گم شما کی هستید؟

ـ بهتر هست فعلا ساکت بمونی.

از ترس دارم سکته می کنم. نکنه بکشن من و؟ وای خدا جون تو رو خدا کمکم کن. گریه ام گرفت، ولی اگه بخوام جلوی اینا گریه کنم فکر می کنن ضعیفم. بعد از نیم ساعت یه جا نگه داشت. مرد سیاه پوست دستم و گرفت و پیاده ام کرد. یه کلبه مانند اون گوشه به چشم می خورد. خیلی دور تر از اون کلبه هم یه کلبه ی بزرگ تر وجود داشت. من و بردن توی اون کلبه بزرگه. دمِ درِ ورودی کلبه یه سرباز با یه تفنگ وایستاده بود. من و بردن تو کلبه. توش هیچی به جز یه صندلی نبود. نشوندنم روی صندلی. بعد از چند دقیقه در باز شد و.... نـــــه خدای من این این جا چی کار می کرد؟ همون سیاه پوست بود که تو پاریس دنبالم بود. ای خدا حالا چی کار کنم؟ اشکم در اومد.

ـ دیدی باز هم دیگه رو دیدیم؟ تو اون روز دوتا مشت بهم زدی. چطوره اول اونا رو تلافی کنم هان؟ چطوره؟


romangram.com | @romangram_com