#هستی_من_باش_پارت_197
بعد اومد طرفم و موهام و گرفت و از روی صندلی بلندم کرد. احساس کردم هر آن ممکن هست موهام کنده بشه. اولین مشت و محکم کوبوند توی شکمم که باعث شد پخشِ زمین بشم. بعد دوباره بلندم کرد و یه مشت محکم کوبوند روی پام.
ـ خب حالا حساب بی حساب شدیم. ببین کوچولو اگه آدم باشی قول می دم کاری باهات نداشته باشم. پس تو الان باید بهم بگی که با دینسر چی کار داشتی؟
از درد نمی تونستم حرف بزنم. تمام نیروم رو جمع کردم و گفتم:
ـ نمی شناسم.
یه مشت محکم کوبوند تو شکمم.
ـ دیگه به من دروغ نگو خب؟ با دینسر چی کار داشتی؟
ـ نمی شناسمش. باور کنید.
مشتش و آورد بالا که دوباره بزنه، ولی بعد پشیمون شد گفت:
ـ نه مثلِ این که این طوری نمی شه.
بعد از در رفت بیرون. ای کاش گوشیم و آورده بودم. فکر کنم هوا تاریک شده. الان حتما سامان فهمیده که خونه نیستم. بعد از چند دقیقه دوباره با یه گوشی تو دستش برگشت.
ـ خب شماره ی سامان رو بگیر.
وای اینا سامانم می شناسن.
ـ نمی خوای بگی که نمی شناسیش؟
ـ نه شماره اش و حفظ نیستم.
ـ باشه من می گیرم تو صحبت کن.
romangram.com | @romangram_com