#هستی_من_باش_پارت_195
ـ نه رو مبل....
نذاشت حرفم و ادامه بدم گفت:
ـ گفتم راحتم بخواب.
ـ باشه.
دراز کشیدم. روش و اون طرف کرد. گفتم:
ـ شب بخیر.
آروم گفت:
ـ شب تو هم بخیر.
امروز چهار روز هست که تو اتاقِ سامانم. دیگه اعصابم داره خرد می شه. هیچ جا نمی تونم برم. وقتی هما هست اون نمی ذاره تکون بخورم. وقتی هم هما نیست سامان نمی ذاره از جام تکون بخورم. دیگه دارم دق می کنم. باید برم بیرون. آروم از روی تخت بلند شدم. از در رفتم بیرون. سر و صدا از آشپزخونه می اومد فکر کنم هما آشپزخونه بود. رفتم اتاقم. اول یه دوش گرفتم. بعد یه شلوار مشکی چرمِ لوله پوشیدم. یه تاپ سفید پوشیدم. یه شنلِ تا روی کمرِ پلنگی هم پوشیدم. کفش صندلامم پوشیدم. رفتم سمت در. یاد عکسم افتادم. زود رفتم سمت میز عسلیم. نبود. یعنی کجا گذاشته؟ نکنه برده انداخته آشغالی؟ نه بابا برای چی باید بندازه آشغالی؟ یه نگاهم به کشوهای میز عسلیم انداختم. توی کشوی دومی پیداش کردم. چرا گذاشته بود این جا؟ دوباره برداشتم گذاشتمش روی میز توالتم. بعد از اتاقم اومدم بیرون. هما تو آشپزخونه بود. رفتم آروم سمت در. در و باز کردم و بلند گفتم:
ـ هما من دارم می رم بیرون. خدافظ.
و بدون این که اجازه بدم حرفی بزنه در و بستم. داشتم می رفتم سمت نرده های خروجی که چشمم به همون ماشین خوشگله توی بیمارستان افتاد. یعنی مال سامان بود؟ وای خدا آره مال سامان هست. البته فکر کنم. هــه! حالا برگشتم ازش می پرسم. پیاده راه افتادم توی خیابون. رفتم یه گشتی توی بازار زدم. چیزی برای خرید پیدا نکردم. راه خونه رو در پیش گرفتم. حوصله نداشتم این همه راه رو پیاده برم. به خاطرِ همین دستم و برای تاکسی بلند کردم. یه ماشینِ مشکی سه در جلوم وایستاد. یه پسر از توش اومد بیرون و به آمریکایی گفت:
ـ ببخشید می شه ببینین این آدرس و می شناسین یا نه؟
کاغذ و ازش گرفتم. نشونی رو نمی شناختم.
ـ ببخشید نمی شناسم.
کاغذ و ازم گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com