#هستی_من_باش_پارت_194


ـ سامان؟

سرِ جاش وایستاد، ولی حرفی نزد.

ـ چیزِ.... می خواستم.... می خواستم یه چیزی بگم.

برگشت طرفم و دوباره چیزی نگفت.

ـ باربد یکی از دوستای دوران دانشگاهم بود. دیگه بعد از ترم اول که باهاش بودم باهاش کاری نداشتم که اون روز زنگ زد با من و سارا و آینا یکی از دوستام قرار بیرون گذاشتیم. برگشتنی من و آخر از همه رسوند و گفت من تشنه ام هست. من بردمش بهش آب دادم که گفت می خوام اتاقت و ببینم. بردم نشونش بدم. ببین کلا باربد زیادی راحت هست. وقتی اتاقم و دید دستش و انداخت دورِ کمرم و با هم اومدیم بیرون. منم دیگه چیزی بهش نگفتم، چون دیگه معلوم نیست کی هم دیگه رو ببینیم گفتم آخرین خاطرمون بد نباشه که تو اومدی.... هیچ اتفاقی بینِ ما نیفتاد به خدا.

سامان خیره شد بهم و گفت:

ـ من ازت توضیح نخواستم. برامم مهم نبود که برات اتفاقی بیفته یا نه، ولی دلم نمی خواد تا وقتی این جایی اتفاقی بیفته همین.

دلم گرفت. خیلی بی احساس بود. یعنی واقعا این قدر براش بی تفاوت بودم؟ به خودم مسلط شدم و گفتم:

ـ دوست نداشتم راجع بهم فکرِ بدی بکنی.

یه لبخند کم رنگ زد و رفت بیرون. چقدر لبخند می زد قشنگ می شد.

شب موقعِ خواب اومد روی تخت. از جام بلند شدم.

ـ کجا؟

ـ رو مبل می خوابم راحت باش.

ـ بخواب من عادت کردم.


romangram.com | @romangram_com