#هستی_من_باش_پارت_193

ـ ولی برات خوبه باید بخوری.

ـ نمی خورم.

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن باهام بدونِ دادن سوپ بهم از اتاق رفت بیرون. بعد از پنج دقیقه سامان همراه همون ظرف سوپ اومد تو اتاق. دوباره هیچ حرفی نزد. اومد سمتم و ظرف سوپ و گرفت طرفم.

ـ من نمی خورم سوپ دوست ندارم .

ـ می خوری.

و نشست روی تخت. به چشمام زل زد. منم بهش خیره شدم. نگاه کردن به چشماش و دوست داشتم. بهم آرامش می داد. همون طور که داشتم نگاش می کردم آروم گفت:

ـ دهنت و باز کن.

ـ من نمی....

نذاشت حرفم و ادامه بدم و قاشق و گذاشت تو دهنم و دستش و گذاشت رو لبام و آروم گفت:

ـ بخور.

مثلِ بچه های حرف گوش کن خوردم. دوباره قاشق و گرفت جلو دهنم. دستش و با یه فشارِ کوچیک از روی لب پایینم برداشتم و گفت:

ـ برات خوبه بخور.

دوباره حرفش و گوش دادم و خوردم. بالاخره تموم شد.

ـ مرسی.

جوابم و نداد. هنوز به خاطرِ اون اتفاق ناراحت هست. الان وقتش بود که بهش می گفتم. قبل از این که از اتاق بره بیرون گفتم:

romangram.com | @romangram_com