#هستی_من_باش_پارت_192
ـ ولی سامان که ماشینش یه چی دیگه هست.
ـ نمی دونم. هستی من دارم می رم خونه چیزی نیاز داشتی زنگ بزن.
ـ وای نه تو رو خدا نرو.
ـ می یام بهت سر می زنم عزیزم. خدافظ.
سارا رفت و ماشین راه افتاد. بعد از نیم ساعت رسیدیم. قبل از این که بتونم حرکتی بکنم سامان اومد سمتم و دوباره خودش و تکیه گاهم کرد و رفتیم به سمت خونه. داشت من و می برد سمت اتاقِ خودش. یه لحظه با یاد آوری دیروز ترس برم داشت. دستم و گذاشتم روی دیوار های درِ ورودی اتاق و با صدای آغشته از درد گفتم:
ـ وای نه سامان این جا نه.
با صدای آرومی نزدیک گوشم گفت:
ـ نترس کاریت ندارم.
صداش طوری بود که من و تسلیم خودش کرد. دستم و از روی در برداشتم. من و برد آروم روی تختش خوابوند و از در رفت بیرون. بعد از چند دقیقه با یه لیوان و قرص برگشت. بدونِ حرفی قرص و گرفت طرف دهنم. اومدم از دستش بگیرم که دستش و بیش تر نزدیک دهنم کرد. مجبور شدم دهنم و باز کنم. آروم دهنم و باز کردم و اونم گذاشت توی دهنم. بالاخره بعد از خوردنِ قرصا رفت بیرون. بعد از یه ساعت هما جون با یه قابلمه سوپ اومد خونه. وقتی سوپ و آورد تو اتاقم گفتم:
ـ من نمی خورم.
ـ وا چرا؟
ـ دوست ندارم.
ـ سوپ به این خوشمزگی چرا دوست نداری؟
ـ دوست ندارم دیگه.
romangram.com | @romangram_com