#هستی_من_باش_پارت_191
ـ یا بغلش کن یا کمکش کن ببرش تو ماشین، چون سرش گیج می ره.
ـ باشه.
دکتر رفت سامان بدون نگاه به من اومد سمتم.
ـ وای بغلم نکنی ها؟
سارا:
ـ هستی جان بذار بغلت کنه الان می یفتی یه جات می شکنه.
ـ نه نمی خواد. فقط مواظب باشید نیفتم.
سامان دوباره بدون نگاه به من دستش و آورد جلو. آروم دستش و گرفتم. چقدر دستش سرد بود. دلم واسش تنگ شده بود. دستش و حلقه کرد دورِ کمرم و من و چسبوند به خودش. من که علاوه بر سرگیجه، کوفتگی و درد هم به مریضیام اضافه شده بود خودم و قشنگ چسبوندم بهش. چه تکیه گاه خوبی هست. وای معده دردم شروع شد یه کمی خم شدم و چشمام و بستم. سارا زود خودش و رسوند و گفت:
ـ هستی باز چی شد؟
ـ هیچی نمی دونم چرا دوباره معده دردم شروع شد؟
اون قدر دردم شدید شد که حتی نمی تونستم یه قدم راه بیام. سامان بالاخره گفت:
ـ سارا کمکش کن یه ذره دیگه بیاد این جا ماشین هست.
اون طرفم و سارا گرفت و طرف دیگه ام و سامان و من و نشوندن توی ماشین. این دیگه ماشینِ کی بود؟ چقدرم خوشگل بود. دو در و فرمون سمت راست بود. وای عاشقِ ماشینایی هستم که فرمونش سمت راستش هست. از فضولی داشتم می مردم. رو به سارا که داشت درِ ماشین و می بست گفتم:
ـ ماشینِ کیه؟
ـ سامان.
romangram.com | @romangram_com