#هستی_من_باش_پارت_190


ـ باشه.

لباسام و هستی از توی یه نایلون در آورد و داد دستم.

ـ سارا تو برام لباس آوردی؟

ـ نه اینا رو سامان بهم داد.

پس رفته تو اتاقم. وای باربد عکسم و گذاشته بود روی میز توالت اتاقم تا الان سامان دیده.

یه نگاه به لباسا انداختم. یه شلوار کتون سرمه ای یه پلیورِ آبی از جنسِ همون پلیور سفیدم. فکر کنم کل اتاقم و بهم ریخته تا اینا رو پیدا کرده، چون خودمم نمی دونستم شلوار سورمه ایم کجاست.

ـ هستی بپوش دیگه.

بعد از تعویض کردنِ لباسام سارا کمکم کرد از رو تخت بلند بشم. تا از جام بلند شدم سرم گیج رفت و اگه سارا نبود افتاده بودم.

ـ وای تو چرا این طوری شدی؟ وایسا بگم دکتر بیاد معاینه ات کنه.

ـ نمی خواد.

ولی سارا بی توجه به حرفم از در رفت بیرون. بعد از ده دقیقه همراه دکتر اومد.

دکتر:

ـ بهت گفتم که سرت شاید گیج بره. به هر حال سرت ضرب دیده به شوهرت بگو بغلت کنه ببرتت.

همون موقع سامان پشت سرش ظاهر شد. دکتر رو بهش گفت:


romangram.com | @romangram_com