#هستی_من_باش_پارت_187

ـ چطوره حالش؟

این صدا هم برام آشنا بود.

ـ هنوز به هوش نیومده. من می رم داروهاش و بگیرم. پیشش هستی؟

ـ آره برو خیالت راحت.

و صدای پا. می تونستم نوعِ این راه رفتن و تشخیص بدم. صدای پای سامان بود. ذهنم یه دفعه بهم هشدار داد و تمام وقایع رو به یاد آوردم. من از پله ها پرت شدم پایین؟ آره. لابد الانم تو بیمارستانم؟ چشمام و آروم باز کردم. اولین کسی که دیدم سارا بود.

ـ وای عزیزم بهتری؟

فقط سرم و تکون دادم.

ـ دیونه با خودت چی کار کردی؟ چرا یهو از پله ها افتادی؟

ـ نمی دونم.... کی من و آورد این جا؟

ـ سامان. الهی بمیرم این دو شبی که این جا بودی اصلا نخوابید. همه اش بالا سرت بود.

وای خداجون. یعنی سامان شبا پیشم بوده؟

ـ یعنی الان دو شب هست من این جام؟

ـ آره.

با صدای در نگاه هر دومون به سمت در جلب شد. اِ وا سامان هست. چقدر هپلی شده؟ موهاش چقدر بهم ریخته هست، ولی بهش می یاد.

سارا:

romangram.com | @romangram_com