#هستی_من_باش_پارت_186
ـ سامان تو رو خدا خواهش می کنم. سامان خواهش می کنم ازت. تو رو خدا....
ولی سامان انگار نمی شنید. خیره شده بود به چشمام. برای آخرین بار با التماس گفتم:
ـ سـامـان خواهش می کنم.
و دوباره زدم زیرِ گریه. سامان به چهره ام خیره شد و آروم گفت:
ـ یعنی این قدر بودن کنارِ من اذیتت می کنه؟
جوابش و ندادم و فقط نگاش کردم. آروم از روم بلند شد و گفت:
ـ برو بیرون.
زود از جام بلند شدم. یه نگاه بهش انداختم. سرش و گذاشته بود بینِ دستش. بدون معطلی از اتاق اومدم بیرون و در و آروم بستم. اون قدر تند اومدم بیرون که یادم رفت پالتوم رو که سامان در آورده بود رو بردارم. رفتم تو اتاقم و در و بستم و شروع کردم به گریه کردن. تا تونستم گریه کردم و گریه کردم و آخر با چشمانی گریون خوابم برد.
از دیشب که با باربد اینا غذا خوردم تا الان که ساعت دوازده شب هست هیچی نخوردم. می ترسم از اتاق پام و بذارم بیرون، ولی باید برم. از گشنگی و تشنگی دارم می میرم. از رو تختم بلند شدم. سرم گیج می رفت. فکر کنم فشارم افتاده بود پایین. آروم رفتم در و باز کردم. وای خیلی بده چشمام سیاهی می ره نمی تونم جایی رو ببینم. با متصل شدن به دیوار رفتم سمت پله ها. خوش به حال سامان که اتاقش پایین هست و این همه پله رو هی بالا پایین نمی ره. همه اش پنج تا پله مونده بود که برسم، ولی یه لحظه خونه با شدت دورِ سرم چرخید و نتونستم تعادل خودم و حفظ کنم و با جیغ پخشِ زمین شدم. رنگ خون و زیرِ سرم دیدم و بعد صدای درِ اتاقِ سامان. دیگه هیچی ندیدم.
یه صدای آشنا می اومد.
ـ پس چرا به هوش نمی یاد؟
ـ می یاد. نگران نباش. راستی جواب آزمایش ها هم امروز آماده هست.
ـ مرسی.
و صدای پا. بعد دوباره صدای پا اومد. این دفعه صدا زنونه بود.
romangram.com | @romangram_com